ظهر روز یکم خرداد ماه یه تاکسی گرفتم به مقصد فرودگاه امام ساعت 12:30 راهی فرودگاه شدیم تو راه راننده که متوجه شده بود مقصد ما عتبات عراقه از سفر خودش بعد سقوط صدام گفت و گفت که چه جوری با یه اتوبوس راهی عراق شده بودند انگار دارن میرن مشهد  و از شور و حال عراقی و غیر عراقی از سقوط صدام و...

نزدیکیای فرودگاه که شدیم گفت یادتون نرفته که با خودتون قند بیارید اونجا قند پیدا نمیشه اگه چایی خورید باید با خودتون قند ببرید ما  دو چمدان برای خودمو وزهرا برده بودیم که حاصل تجربیات سفر دوستان و آشنایان به عتبات بود ولی تو این چمدانها حتی یه حبه قند هم پیدا نمیشد شاید این یک تجربه جا مونده بود...

به هر حالا وارد فرودگاه امام شدیم بار اولی بود که به این فرودگاه می رفتیم برای خودش شهریه و سط بیابون...

وسائل رو گذاشتم پیش زهرا و گفتم نوبتی باید نماز بخونیم ولی قبلش باید بریم دنبال بلیط و کارت پرواز. بالاخره مسئول کاروان و تعدادی از همسفریا رو پیدا کردم بلیط رو گرفتم عوارض خروج و کارت پرواز یه زمزمه ای تو همین ابتدای سفر از بعضی همسفریا شنیدم که آزار دهنده بود ((باید بریم رو بلیط ارز دولتی بگیریم بعد change کنیم )) عجب سفر زیارتی اونم چه سفری و فکر این حرفا...

نماز رو خوندیم و از قسمتهای مختلف بازرسی عبور کردیم و وارد هواپیما که شدیم ساعت 4 بود خیالمون از بحثهای زیادی که در مورد تاخیر های زیاد پرواز های العراقیه بود  راحت شد ساعت4:10 هواپیما به مقصد عراق راه افتاد نکته جالب نبودن شماره صندلی برای مسافران در پروازهای العراقیه است هرکی هر جانشست زودتر اومدی جای بهتر دیرتر جای بدتر اینجوریشو دیگه ندیده بودیم...

 مسئول کاروان  روی صندلی جلویی ما نشسته بود و موقعیت خوبی بود برای اینکه کمی از برنامه سفر مطلع بشم  بنده خدا خیلی با حوصله از کم و کیف برنامه گفت و گفت الان که به بغداد برسیم یه راست میریم کربلا...پرواز یک ساعت و نیم طول کشید تو بغداد به زمین نشست وارد سالن فرودگاه بغداد شدیم چیزی که نظرمونو به خودش جلب میکرد پلیس عراق با سیبیلهای نافرم بود و یک سیگار گوشه لب اکثرشون که سعی می کردن اینجوری یه ابهت بیشتری به خودشون بدن وای سیگار ...

سوار اتوبو س شدیم و راهی کربلا نخستین منظره های که بعد از نخلهای فراوان کنار جاده به چشم می اومد یه مسجد زیبا بود به فاصله چند صد متری از بر جاده یه نفر از مسئول کاروان آقای خلجی پرسید این کدوم مسجده بنده خدا گفت مسجد اهل تسنن یکی از هم کاروانی ها که بار چندم مسافرتشض بود البته جوانی 34-35 ساله بود گفت نه آقا مسجد اهل تسنن یه گلدسته بیشتر نداره آقای خلجی گفت نه اون پشتی رو میگم و اون موقع این جوون طوری که آقای خلجی صداشو نشنوه گفت برج مراقبت پرواز و میگه راستم میگفت برج مراقبت پرواز فرودگاه بود شاید خیلی زود فهمیدیم که مسئول کاروان هم شاید خیلی به مسائل آشنا نباشه ....

رسیدن به کربلا تو قسمت بعد...