در زمانهای گذشته فردی بادیه نشین به شیوه پیشینیان جهت جمع کردن آب گودالی در زمین حفر نمود و به امید بارش باران و جمع کردن آب باران در گودال نشست چندی بعد با بارشی که صورت گرفت آب خوبی در این گودال جمع شد مرد آب را در ظرفی ریخت و بعد از مدتی فکر کردن در مورد چه کردن و چه نکردن با آب راهی دربارپادشاه شد تا آب را به رسم پیشکش تقدیم کند وارد دربار که شد همه با نگاهی کنجکاوانه به ظرف آبی که در دست ان مرد بود به فکر فرو رفتند که پادشاه چه برخوردی با وی خواهد کرد پادشاه استقبال گرمی از آن مرد کرد و در عوض آن ظرف آب سکه های طلا به او داد مرد که از دربار پا بیرون نهاد شاه دستور داد تا آن اب گل آلود را دور بریزند !
چندی پیش این حکایت را از بزرگواری شنیدم و آنچه برایم جالبتر از این داستان بود تفسیری بود که آن بزرگوار داشتند و آن اینکه...
حکایت بادیه نشین و آب گل آلود و دربار پادشاه حکایت غفلت زدگانی چون من است که نمازهای نخ نما شده مان را به درگاه حضرت حق می فرستیم و خدا هم به رویمان نمی آورد ولی...

بابت سر نزدن به وبلاگ دوستان عذر خواهی میکنم انشا الله به زودی خدمت می رسم...
این روزا چندنفر از دوستان بابت امتحاناتی که پیش رو دارند التماس دعا گفتند امیدوارم که خدای ارحم الراحمین دعای این بنده سراپا تقصیرش که بندگان خوبش ظن نیک به او دارند رو به هدف اجابت برسونه (الهی آمین)



عمریسـت که از حضور او جاماندیـــــــــــــــــــــــم