پیرمردی که یه تسبیح دستشه از عرض خیابون رد میشه و میرسه به پیاده رو که یه دفعه یه جوون ۱۷- ۱۸ ساله (که معلومه دور و برشو خوب رصدکرده تا یه خانم چادری یا آقای با محاسن پیدا کنه) جلوشو میگیره

- حاج آقا چند روز دیگه  می خوایم جشن بگیریم کمک نمیکنید؟

- جشن! جشن چی؟

- حاجی جون نیمه شعبان دیگه!

- آهان !پیرمرد دستای لرزونشو تو جیب میکنه و یه ۱۰۰ تومنی در میاره ...

- حاج آقا این که خیلی کمه...

هنوز حرف پسرک تموم نشده پیرمرد یه پونصد دیگه میذاره کف دست پسرک

- پسرم آقا خیلی بیشتر از اینا گردنمون حق داره وسعم همینه خدا خودش قبول کنه

- خانم ببخشید چشن نیمه  شعبان داریم  کمک...

پسر جون ما جای دیگه کمک کردیم...

حالا نمیشه یه مقدار هم اینجا کمک کنید جای دوری نمیره ها...

--------------------------------------------

                                   

 

کاشکی همیشه چند روز مونده بود به نیمه شعبان ! او نوقت تازه اگه یه ته رنگی از انتظار تو چهره مون پیدا بود شاید یه بنده خدایی پیدا می شد و ما رو یاد از یاد رفته هامون می انداخت ...